♥عشق ممنوع♥

وبعدازرفتنت
نویسنده : Maryam - ساعت ۱٠:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/۱٩
 

نمیدانم چرارفتی

نمیدانم چراشایدخطاکردم

وتوبی انکه فکرغربت چشمان من باشی

نمیدانم چرا؛تاکی،برای چه

ولی رفتی وبعدازرفتنت

باران چه معصومانه می بارید

وبعدازرفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت

وبعدازرفتنت رسم نوازش درغمی خاکستری گم شد

وگنجشکی که هروزازکنارپنجره

بامهربانی دانه برمی داشت

تمام بال هایش غرق دراندوه غربت شد

وبعدازرفتن توآسمان چشم هایم خیس باران بود

وبعدازرفتنت انگارکسی حس کردمن بی تو

تمام هستی ام ازدست خواهدرفت

کسی حس کردمن بی تو

هزاران باردرلحظه خواهم مرد

وبعدازرفتنت دریاچه بغضی کرد

کسی فهمیدتونام مراازیادخواهی برد

ومن با آنکه میدانم توهرگزیادمن را

باعبورخودنخواهی برد

هنوزآشفتۀ چشمان زیبای توام

برگرد!

ببین که سرنوشت انتظارمن چه خواهدشد

وبعدازاین همه طوفان ووهم وپرسش وتردید

کسی ازپشت قاب پنجره آرام وزیبا گفت:

توهم درپاسخ این بی وفایی هابگو

درراه عشق وانتخاب آن خطاکردم

ومن درحالتی مابین اشک وحسرت وتردید

کنارانتظاری که بدون پاسخ وسردست

ومن دراوج پاییزی ترین ویرانی یک دل

میان غصه ای ازجنس بغض کوچک یک ابر

نمی دانم چرا؟شایدبه رسم وعادت پراونگی مان باز

برای شادی وخوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت

دعاکردم

 

 

*خوشحالم که بردم فک نکن تونستی احساسم روب بازی بگیری 

من چیزی ازدست ندادم دراصل این تویی که همه چیزراازدست دادی

حتی حس دوست داشتنم رانسبت به خودت  وبدان بازنده ترین فردی باورکن

که همه چیزت راباختی...*